تبليغاتX
چشمها,صورتی
کور خوانده اید کودک درونم هنوز در درونم میلولد!!!!!!
آری آن چنان کوفته شده ای که از کودکی جای کوفتگی ها بر پیکرت آنچنان نقش بسته و آماسیده که گویی از لحو و لعب بی دریغ لحظه هایت ،اینچنین فربه بسان چارپایان که در انتظار ذبحشانند و خود نمی دانند جولان میدهی که اینگونه نیست و نبوده.و آماسِ مشقت

تو خود راغب تر شدی که در جولانگاه بی هوایی جولان دهی.که اینگونه نیستی و نخواهی بودو آرامگاهت سبزه ی دیگری دارد .بوی تلخ نمی دهد. به باد فراموشی نسپردی.چند قدم پیش تر ایستاده ای .اینان که به یغما بردند تو را وانهادندن چرا که نیک می پنداشتند که از تبارشان نیستی و اگر می بردند ، به یغما می بردی.و این را نیک عالِمی که چرا از آن تبار وا پس زده شدی.و در آمال خویش فقط آشفته بودی.سراسیمه .لبخندت بوی ترش می داد و هراسان در پناه آمالت،و اکنون اینچنین رخ نموده ودوستانت،دوستان، دوست،!!!!!!(چی؟)

نفس بکش. آرام تر عمیق.

شکفتنت را به یاد بیار و بی درنگ از یاد ببر.

کابوس بود یا رویا؟

چرا یادم نمیاد؟ چرا یادم نمیره؟




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 3:1 AM  توسط گلشید شهیدی | 
کلاًٍ از صبح تا شب تو یه چار دیواری باشی و شب تا صبح هم همونجا بخوابی و دوباره صبح تا شب تو همون چار دیواری و دوباره شب که می خوای بخوابی به این فکر کنی که فردا هم همینه و پس فردا و...... چه حالی میده؟ نه واقعاً چه حالی میده؟

الآن فعلاً یه بهونه ی خوب واسه خودم دارم اونم اینکه بعد از مدتها لولیدن بین یه گروه از آدمایی که قبلاً از دور لولیدنشونو فقط نگاه می کردم و،خودمونیم بدم نمیومد که توشون بلولم، و دیگه الآن تحمل مرور اوووووووووووووووون همه خاطره ی پر از شادی و الطهاب و اضطراب و یه وقتایی آرامش محض و بعدش با سر تو در و دیوار رو ندارم، الآن دارم refresh می کنم و به لولیدن یه گروه از آدمای کلاً تو یه فازای دیگه ،که خدمونیم بدم نمی آد توشون بلولم،فقط از دور نگاه می کنم.که بعد از  refresh یه هو  احتمالاً تخته گاز میرم جلو.............


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 2:2 AM  توسط گلشید شهیدی | 
مگه این تو نبودی که از بچگی عادت کرده بودی یه ورق سفید بزاری دم دستت و با هر چی کلمه که تا اون موقع یاد گرفته بودی اینقدر بازی بازی می کردی که یه جمله یه هو از اون مغز کوچیک رنگ رنگیت که وزنش از وزن اون موقع خودت بیشتر بود تو چار دیواری بی در و پیکر کله ات که کلاً اندازه ی قندون  بود اینقدر اینور اونور می پرید و یه هو هچچین که جست میزد بیرون محکومش می کردی به واسطه ی  دست خط خرچنگ غورباقه ی بچگونه ات کز کنه کنج  ورق سفید که اون موقع ظالم نبود، هیچ چی ظالم نبود، و اینقدر با اون ورق سفید بازی می کردی که شکل بی شکلش یادت می موند و موقع بازی با بچه ها یه هو یه جمله رو سیم ثانیه رو همون ورق بی شکل یه گوشه ی مخت قایم می کردی و عمراً یادت نمی رفت توش چی قایم کردی و سر زنگ کلمه نویسی و جمله نویسی و انشاء اینقدر تند تند می نوشتی که مثل "امین تارخ" تو فیلم "مجسمه" موقع نوشتن نت موسیقی اختیار قلمش از دست فرماندهی کل قبای بدنش در می رفت و می نوشت و می نوشتی و همیشه جمله نویسی و انشاء و مقاله نویسی و داستان نویسی و شعر و مسابقه و جشنواره  و همه رو عین باد سبک بال پشت هم می رفتی و تو مدرسه همه دست میزدن، تشویق، تشویقی،دلت قنج می رفت ،شاد می شدی، بغز می کردی،فی البداهه اوستا شده بودی ،مامان و بابا و فامیل و دوست و آشنا ، همه رو...........

انگار که اتفاق افتاده بودن،انگار که که بودن،اینقدر واضح که انگار واقعی بودن .

همه چی واست مثل داستانای صمد بهرنگی که همون موقع ها می جویدیشون می اومدن و می رفتن تو ی لایه لایه های ناخود آگاهت آگاهانه می نشستن به امید روزی که توو بزرگیات، همین قدی که الآن هستی ، از اون مغز گندت که وزنش کمتر از وزن بچگیات مونده ، با افتخار و خنده های فخر فروشانه و فضل فروشانه به بقیه ی چرندیاتی که تو مخت ولوله میکنن از کنکور گرفته تا درسای سخت دانشگاه و الواتی و بد روزگارو بعدشم که واویلا .............خرامان کنن و هم چنان فخر فروشانه و فضل فروشانه تشریف بیارن روی نوک انگشتات و رو یه ورق سفید لیز بخورن و این دفعه نه به امید روزی ، که با اطمینان به این که رفتن تو یه جلد کتاب چند صفحه ای پشت ویترین یه مغازه ی کتاب فروشی فسقلی که یکی مثل بچگی های خودت بیاد و ته دلش ذق ذق بزنه و برق چشماش نگاه فروشنده رو بگیره و.........حالا دیگه کتاب تو دستای کوچولوشه!

مگه همه ی اینا تو نبودی؟!

نبود؟!پس کی بود؟

من!؟

حالا  بشین و زار بزن..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 8:10 PM  توسط گلشید شهیدی | 
دیشب حسابی داغ کرده بودم,نه,یخ کرده بودم.ینی یه جوری شده بود که انگار یه لایه بین منطق و غیر منطق مخم که حسابی داغ کرده بودن, یخ بسته بود. یه لایه ی فی ما بین که بیشتر وقتا یه چیز سرده تا یه چیز گرم.دیشب اون فی مابین یخ بسته بود .منطق و غیر منطق مخم با هم جوش آورده بودن.انقد داغ که بالاخره با اینکه کلی کلنجار رفتم تا فوران نکنه ولی بالاخره از حدقه ی چشمام زد بیرون .جالب بودپرتاب که میشد ,یخ میبست.بعد از یه چند دیقه فوران یخ و آتیش کم کم خاموش شد.بدش نشستم فک کردم .ااااااااا داستان چی بود بد از مدتها این همه آب و آتیش بازی؟نگو قضیه سر کن فیکنه!!!!!!!!

که از بچگی تا حالا هر از چند گاهی سراغشو میگیرم و باهاش دس به یغه میشم.

حالا کن فیکن چیه؟

یه جور عدم تعادل تلنبار شده اس که بد از یه مدت زیاد دوری یا نزدیکی بیش از حد به دنیاهای آدمایی که باهاشون تو دوری کلا نیستم و تو نزدیکی انقد قاطیشون میشم که سر رشته ی دنیاهای خودم از دستم در میاد و مجبور میشم کن فیکن کنم که حد اقل از یه بالا بلندی به همه چیز قبل از اون بتونم مسلط بشم و دوباره ............

ولی مشکل اینجاس که بلا فاصله بعد از کن فیکن یه خورده از پایین به بالا بلندی رسیدن واسم سخت میشه.انگار که سنگین شدم یا لخت شدم.(لخت با صدای فتحه).اانگار یه قالب یخ چند تنی بهم وصله.همون فی ما بینی که بین لایه ی منطق و غیر منطق مخم یه هو یخ می بنده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 1:51 AM  توسط گلشید شهیدی | 
خوب اینم وبلاگ جدید.

تا حالا که وبلاگ قدیمیم رو بسته بودم بی ساز میرقصیدم . حالا دیگههههههههه.................

ولی اشکال نداره حد اقلش اینه که حالا دیگه یه جایی هست که فکرامو توش خالی کنم و اگه اینباکس از فکرای من پر شد خالی کنم دوباره پر کنم خالی کنم.نه که رو وبلاگ قبلیه نمیشد ها . میشد ولی..............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 4:14 PM  توسط گلشید شهیدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
صورتی چه رنگیه؟تو یه کتاب روانشناسی رنگها تعبیری که از رنگ صورتی داشت با اون چیزی که من همیشه بش عادت کرده بودم فرق داشت صورتی من رنگ شیطنت داره.رنگ کودک درون.ولی صورتی اونا خاکستری بود.من همیشه رنگ چشمام صورتیه.رنگ صورتی خودم.هیچ وقت رنگ چشمام صورتی اونا نمیشه .چشمام صورتیه!!!!!!!!!!!!

نوشته های پیشین
آبان 1388
پیوندها
سه قطره خون
نسیم خیس کولی
دزاشیبی
پسردایی1
سهیل آصفی
بایدها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM